گروگانگیری عجیب دو پسر نوجوان ایرانی توسط مرد افغانی و انتقال آنها به آنکارا

جامعه  حوادث – ایران نوشت:11 آذر، مرد میانسالی با مراجعه به پلیس آگاهی تهران از ناپدید شدن پسر 15 ساله‌اش به نام امیرحسین خبر داد.

اخراج کارگران اهل کره‌شمالی از روسیه

به گزارش خبرگزاري رويترز از مسکو، بر اساس تحريم هايي که در ماه دسامبر عليه کره شمالي تصويب شد، تمامي کشورها بايد ظرف دو سال همه کارگران کره شمالي را به علت برنامه آزمايش هاي موشکي و هسته اي کره شمالي از کشورشان اخراج کنند.

الکساندر ماتسگورا سفير روسيه در پيونگ يانگ گفت «ما بايد از تصميم شوراي امنيت پيروي کنيم و تمامي کارگران کره شمالي را تا پايان سال 2019 به خانه بفرستيم. وي افزود هيچ کارگر غيرقانوني از کره شمالي در روسيه حضور نداشته است.

به گفته ماتسگورا، ده ها هزار کارگر کره شمالي به اين کشور بازگردانده خواهند شد.

5252

ایران به ادعاهای رئیس سازمان سیا پاسخ داد

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، سخنگوی وزارت خارجه اظهارات رئیس سازمان سیا را اظهاراتی نابجا و ناموجه و نمونه آشکار سیاست های مداخله جویانه و نامشروع ایالات متحده آمریکا ارزیابی و بیان داشت: تکرار این گونه سخنان سخیف صرفا به منظور ایجاد تفرقه میان کشورها و ملت های مسلمان منطقه و نشانگر استمرار زیاده خواهی های آن کشور تلقی می شود.

بهرام قاسمی با محکوم کردن ادعاهای رئیس سازمان سیا پیرامون سیاست های منطقه ای ایران گفت: همسایگان همواره اولویت نخست در سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران بوده و خواهند بود و ایران بر اساس اصل عدم مداخله در امور داخلی دیگر کشورها، به حاکمیت ملی و تمامیت ارضی تمامی همسایگان خود احترام گذاشته و با تکیه بر این اصل اساسی که امنیت همسایگان، امنیت منطقه و امنیت ماست، برای همکاری بیشتر، درک متقابل، تعمیق روابط و همزیستی مسالمت آمیز و تامین امنیت دسته جمعی تمامی کشورهای همسایه و پیرامونی خود آمادگی خود را اعلام و در این مسیر گام های بلندی برداشته و برای تحقق آن تلاش و ایده های سازنده ای را مطرح کرده است.

سخنگوی وزارت خارجه اظهارات رئیس سازمان سیا را اظهاراتی نابجا و ناموجه و نمونه آشکار سیاست های مداخله جویانه و نامشروع ایالات متحده آمریکا ارزیابی و بیان داشت: تکرار این گونه سخنان سخیف صرفا به منظور ایجاد تفرقه میان کشورها و ملت های مسلمان منطقه و نشانگر استمرار زیاده خواهی های آن کشور تلقی می شود.

وی افزود: برخلاف آنچه این مقام آمریکایی قصد القاء آن را دارد، این حضورِ مداخله گرایانه و بی ثبات کننده آمریکا در منطقه و پیرامون مرزهای ایران است که نه تنها منافع تمامی کشورهای منطقه را تهدید می کند، بلکه مانعی جدی بر سر راه نزدیک شدن این کشورها به یکدیگر و پایان دادن به برخی اختلافات و بحران های موجود از طریق گفت وگو و دیپلماسی است. بی شک آمریکا کماکان متهم اصلی در ایجاد بی ثباتی و رشد افراط گرایی و افزایش خصومت و خشونت و رشد تروریسم در این منطقه و تمام جهان خواهد بود.

سخنگوی وزارت خارجه با اشاره به فرارسیدن دهه مبارک فجر، آن را نماد مخالفت ملت بزرگ ایران با سیاست ها و دخالت های چندین دهه ای آمریکا در امور داخلی کشورمان دانست و گفت: مردم ایران و تمامی ملت های منطقه، آمریکا را کشوری متجاوز می دانند که حضورش در منطقه و حمایت پیدا و پنهانش از گروه های تروریستی و اشغالگران و متجاوزین مستبد، ارمغانی جز جنگ، بی ثباتی و ناامنی برای آنها نداشته است.

 

لازم به یادآوری است مایک پمپئو، رئیس سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا(سیا) در گفت‌وگو با شبکه بی‌بی‌سی و بیان سخنانی خصمانه گفته بود: امیدواریم که جهان در درک این موضوع به ما بپیوندد که تهدید غیر هسته‌ای ایران یک چالش بسیار جدی برای ثبات منطقه خاور میانه است و مقامات این کشور باید بدانند که آمریکا تهدید منافع خود در خاورمیانه را تحمل نخواهد کرد. ما مسئولیت داریم که آن‌ها را عقب برانیم.

وی با بیان این‌که «آمریکا نسبت به وقوع درگیری میان ایران و عربستان نگران است»، گفت: ما باید اطمینان حاصل کنیم که این اتفاق نمی‌افتد و راهش این است که مردم ایران باید بفهمند چنین اتفاقی به نفع آن‌ها نیست. 

5252

عباس عبدی:برخورد با بدحجابی منطقی است، به شرطی که خلاف عفت عمومی باشد

 متاسفانه مساله
حجاب كه يك رفتار ديني و فرهنگي است تبديل به يك مقوله سياسي شده است. اين
كار از سال 1314 كه رضاشاه حجاب سنتي را ممنوع كرد و دستور كشف حجاب را
داد، آغاز شد.

شايد براي يك جوان و حتي افراد ميانسال امروزي آن اقدام قابل
درك نباشد. مادربزرگ من تعريف مي‌كرد كه در روستاي آنان نيز برداشتن حجاب
از سر زنان اجرا شد و يك بار كه او براي برداشتن آب از منزل بيرون آمده
بود، در همان لحظه يك امنيه (ژاندارم) مي‌رسد و روسري را با خشونت تمام از
روي سر او برمي‌دارد. آن هم در روستايي كه 70 كيلومتر با اولين شهر فاصله
داشت و اصولا جاده شوسه نداشت بلكه در آن زمان جاده آن مالرو بود!

محمدرضا
نيز در ادامه سياست‌هاي پدرش نوعي اشاعه فرهنگ غربي از بالا را سرلوحه
سياست‌هاي خود قرار داد و هنگامي كه جو انقلابي شد، اين سياست به ضد خودش
تبديل شد و تعداد زيادي از دختران فاقد حجاب، محجبه شدند، حتي دختران چپ و
كمونيست نيز در ضديت با رژيم گذشته حجاب را محترم مي‌شمردند.

پس از انقلاب
نيز حجاب و مساله آن مصون از معناي سياسي نبود. حتي نوع پوشش حجاب نيز
زماني سياسي شد و روسري زيتوني رنگ نمادي از تعلق‌خاطر سياسي خاصي شد و اين
وضع همچنان ادامه داشت تا به وضع فعلي رسيده‌ايم؛ وضعي كه متاسفانه حتي
بسياري از زنان محجبه نيز از اينكه گمان كنند حجاب آنان محصول اجبار است
ناراحت هستند. چه بسا ممكن است روند معكوس سال‌هاي 1348 تا 1357 را اكنون
شاهد باشيم و حتي كساني كه معتقد به حجاب باشند ولي بنابه ملاحظات سياسي
رفتار ديگري را پيشه كنند.

به طور قطع اين مساله در مورد خانواده‌ها نيز
صادق است و به دليل اين وضع پدران و مادران نمي‌توانند در مورد حجاب چنانچه
كه مي‌خواهند يا مناسب مي‌دانند در برابر فرزندان‌شان از اين مساله دفاع
كنند.

اين مشكل بهتر از همه جا در قانون مربوط آمده است. در تبصره ماده 638 قانون
مجازات اسلامي مصوب سال 1375 آمده است كه «زناني كه بدون حجاب شرعي در
معابر و انظار عمومي ظاهر شوند به حبس از 10 روز تا دو ماه يا از پنجاه
هزار تا پانصد هزار ريال جزاي نقدي محكوم خواهند شد.» مشكل اين تبصره
قانوني چيست؟ اولين مشكل عدم اجراي آن است. اگرچه در قانون حجاب شرعي تعريف
نشده است و در عمل حدود واقعي حجاب را دچار ابهام كرده است، ولي با فرض
فهم غالب كه پوشيدن بدن به جز صورت و كفِّين است، مي‌توان گفت كه در صورت
اجراي اين قانون روزانه تعداد بسيار زيادي از زنان را بايد محكوم و مجازات
كرد.شايد هر روز صدها هزار نفر را بايد مطابق اين تبصره محكوم و مجازات كرد و
طبيعي است كه چنين كاري نشدني است. نكته ديگر اينكه حجاب شرعي به اين
مفهوم براي مسلمانان معنادار است، در حالي كه مي‌دانيم غيرمسلمانان و حتي
زنان خارجي حتي ديپلمات‌هايي كه به ايران سفر مي‌كند نيز مشمول اين اجبار
مي‌شوند كه مطابق همين قانون هيچ الزامي به رعايت حجاب شرعي ندارد.  
اين تبصره به ظاهر براساس فلسفه حفظ عفت عمومي نگاشته شده است، چون اگر
براساس فلسفه اجراي شريعت بود، فرقي اصولي ميان عدم رعايت حجاب در خانه با
معبر عمومي وجود ندارد و در هر دو صورت بايد حجاب را رعايت كرد. همچنين
ميان زنان مسلمان و غير آن تفاوت بود. پس بايد از منظر رعايت و حفظ عفت
عمومي نوشته شده باشد.

در اين صورت نمي‌توان آن را مقيد به قيد شرعي كرد، بلكه بايد آن را در
چارچوب عرف عموم فهميد و تنها در اين صورت است كه حدي از پوشش فارغ از
اينكه زن مسلمان است يا غيرمسلمان مي‌تواند لازمه حفظ عفت عمومي تلقي شود و
اين حد نيز به نسبت سيال است. صد سال پيش نوعي از پوشش زنان قبيح دانسته
مي‌شد كه امروز چنين نيست، در فضاي عمومي نوعي از پوشش نادرست و خلاف عفت
دانسته مي‌شود كه در فضاي خصوصي چنين تلقي نمي‌شود. در روستا و شهر، در
اماكن تفريحي و گذران اوقات فراغت يا اماكن ديگر، هركدام عرف خاص خود را
دارند كه بطور معمول بيشتر بانوان رعايت مي‌كنند.
اكنون در موقعيتي هستيم كه نسل جوان و حتي نسل ميانسال جامعه ديگر ضرورتي
بر درك سياسي از حجاب نمي‌بينند و اكثريت آنان نيز قصدي در ضديت با حكومت
ندارند، فقط نمي‌دانند كه چرا به چنين رفتاري مجبور مي‌شوند؟ شايد گفته شود
كه اين قانون است. ولي همه مي‌دانند كه انداختن يك شال روي سر از نظر منطق
اين قانون هيچ تفاوتي با نگذاشتن آن ندارد ولي اگر كسي شال يا روسري
نيم‌‌بند را نداشته باشد مواخذه مي‌شود و كسي كه آن را دارد خير. در حالي
كه اين تبصره قانوني براي هر دوي آنها به يكسان بايد اعمال شود.
اكنون مي‌توان پرسيد كه چه كار بايد كرد؟ بهترين راه اين است كه قانون به
گونه‌اي نوشته شود كه مُرِّ آن اجرا شود. در اين صورت قانون يا بايد از
طريق زور و فشار اجرا شود يا از طريق مردم پذيرفته و دروني شود. البته در
هر حال اجراي قانون ضمانت اجرا مي‌خواهد. نبايد اجازه داد كه قانون متروك
شود. مثل قانون ماهواره كه عملا متروك شده است. هم هست و هم نيست. اين خيلي
بد است كه قانون بي‌اعتبار شود. بي‌اعتباري يك قانون، به قوانين ديگر نيز
سرايت مي‌كند و همين مي‌شود كه مي‌بينيم.

بي‌اعتباري قانون محصول بي‌توجهي
مردم به قانون نيست، بلكه ناشي از اين است كه نمي‌دانند چرا چنين قانوني را
بايد رعايت كنند؟ نمونه‌اش ماهواره كه مخالفت با استفاده از آن نتيجه‌اي
نداشت. قانونگذاري بايد براساس واقعيت متن اجتماعي باشد. اجراي نيم‌بند
قانون حجاب كارساز نيست. ظاهرا تغيير آن نيز در حال حاضر مقدور نيست. ولي
يك راه وجود دارد، همان وجود كلمه ‌شرعي است كه شرعي بودن را به خود افراد
احاله مي‌دهد.

شايد بسياري از اين افراد اصولا اين حد از حجاب را ضروري دين
ندانند. يا از افراد گوناگوني تقليد كنند همچنان كه هستند كساني كه چنين
نظري را داشته باشند. در اين صورت پوشش‌هاي عادي و بدون روسري را مصداق اين
تبصره قانوني ندانست ولي پوشش‌هاي نامناسب را مي‌توان با استناد به اصل
ماده 638 كه جريحه‌دار شدن عفت عمومي است برخورد كرد كه اتفاقا فلسفه قابل
دفاعي براي مجازات است.

 

45302

یک رکورد خاص در انتظار پرسپولیس و علیپور

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ در صورتی که علی علیپور عنوان آقای گلی لیگ هفدهم را کسب کند پرسپولیس برای اولین بار تنها تیم فوتبال ایران خواهد بود که سه فصل متوالی آقای گل داشته است. مهدی طارمی طی دو فصل گذشته با دو بار آقای گلی متوالی در لیگ برتر بعد از ۸ سال پرسپولیس را صاحب آقای گل کرد و پس از ۴۳ سال یک بازیکن توانست دو فصل متوالی عنوان آقای گلی را کسب کند.

این اتفاق در ابتدای دهه ۵۰ رقم خورده بود و حسین کلانی دو فصل متوالی توانسته بود عنوان آقای گلی مسابقات لیگ را در پرسپولیس کسب کند. محسن خلیلی و مهدی طارمی با ۱۸ گل در فصل‌های هفتم و شانزدهم لیگ برتر به آقای گلی رسیدند و اگر علیپور ۴ گل دیگر بزند این رکورد را تکرار و با ۵ گل از این رکورد آقای گل‌های پرسپولیسی عبور می‌کند.

در تاریخ لیگ برتر رضا نوروزی با ۲۴ گل زده در طول یک فصل ۳۴ هفته‌ای رکورددار است و علیپور فعلا فاصله زیادی با شکستن این رکورد دارد. در تاریخ ادوار لیگ ایران هم فرشاد پیوس با ۲۱ گل زده در جام آزادگان سال ۷۳ رکورددار گلزنی پرسپولیسی‌ها است و علیپور می‌تواند به این رکورد نزدیک شود.

 

256 43

 

گزارش مرگ تلخ قهرمان کشتی که 16مدال داشت/ آخرین معامله:فروش سیمکارت وکفشهایش برای خریدنیم گرم هروئین

 ساعت ١ بامداد، سيم
كارتش را هم حراج كرد ٦ هزار تومان. ربع گرم هرويين جواب عمل اميرعلي را
نمي‌داد؛ قهرمان كشتي كه ١٦ مدال داشت و بعد از ٧ سال خوردن متادون، از ٣٥
روز قبل رفته بود سراغ هرويين. هرويين كارتن خوابش كرد. ٣٥ روز بود كه
كارتن خواب خيابان سعادت- مولوي- شده بود. هيكلش هنوز در قالب ورزشكاري
بود؛ انحناي ممتد شانه‌ها، پهناي گردن، دندان‌هايش هنوز سرجا بود. اميرعلي،
هنوز شكل خيلي از آدم‌ها بود. به «سه‌شنبه» فكر مي‌كرد. سه‌شنبه‌اي كه
مي‌خواست برود و بخوابد براي ترك. سه‌شنبه‌اي كه هيچ‌وقت از راه نمي‌رسيد.

زباله جمع مي‌كني اميرعلي؟

دست‌هايش را انگار داخل گوني زغال فرو كرده بود. چرك زباله
جمع كني، به خورد تمام خطوط پشت و روي دست‌ها رفته بود و همان دست‌ها هم
اوضاع را لو مي‌داد اگر شلوارش را نمي‌ديدي كه از شدت كثيفي، آهار گرفته
بود و اگر پاهاي پلاستيك پيچش را نمي‌ديدي كه چطور از سرما، روي برف‌هاي
كوبيده و گل آب منتشر در تمام سطح پياده رو، جابه‌جا مي‌كرد كه يخ نزند.
كاسه عدسي داغ را كه از دست بچه‌هاي «طلوع» گرفت مجال نداد بخار غذا در هوا
بماسد.

آخرين غذايي كه خوردي كي بود اميرعلي؟

ديروز صبح. بيشتر از ٣٩ ساعت گرسنگي مطلق. چون زباله‌اي هم
پيدا نكرده بود براي فروش. زباله جمع كن‌هاي ماهرتر از امير علي هم در اين
سرماي ٨ درجه زير صفر، لنگ بودند. ديشب هواي خيابان مولوي، ٨ درجه زير صفر
بود. و آن شعله‌هاي كوچك برآمده از سوزاندن كيسه‌هاي پلاستيكي و ورق‌هاي
كاغذ و جوراب‌هاي خيس، به وضوح ناتوان شده بود در اين جنگ نابرابر. سهم
دايره‌هاي كوچك انساني پيرامون همين شعله‌هاي رو به موت، گرما نبود. دود
تلخ و ولرم و چربي بود كه انگار روي تخم چشم آدم مي‌ماسيد. ولي آنها كه كفي
آلومينيومي را در فاصله ١٠ سانتي شعله‌هاي لرزان نگه داشته بودند كه
هرويين مذاب، روي كفي سرد نبندد و ٢٠ هزار تومان پول زحمت كشيده، نابود
نشود، حواس‌شان به اين دود متعفن چشم سوز نبود. آنها فقط چشم و حواس‌شان به
حباب‌هاي‌ريزي بود كه وقتي فندك را زير كفي و در نقطه اصطكاك گرد شتري‌رنگ
با ورق آلومينيوم سُر مي‌دادند، اطراف هرويين جوشيده غُل مي‌زد و دود سفيد
پس مي‌داد. خيابان سعادت و پس كوچه‌هايش، همه مشتري هرويين – دوا – بودند.
زن و مرد، پير و جوان، جيب هميشه خالي‌شان از قيمت شيشه تعجب مي‌كرد.
چقدر، چند بار، چند روز، كيسه به كول مي‌كشيدند و تنه تا نيمه، داخل سطل
زباله خم مي‌كردند تا يك جنس به‌دردبخور، به‌دردبخور براي ضايعاتي‌هاي شوش و
مولوي پيدا كنند كه ٦٠ هزار تومان هم بيارزد؟ وضع كارتن‌خواب‌هاي شوش،
بهتر از مولوي خواب‌ها بود. كارتن‌خواب‌هاي شوش، نيمه شب آنقدر چپ پري
داشتند كه از غذا فروش دوره گرد، يك وعده برنج و جوجه كباب بخرند. غير آن
تجمع درهم لوليده پياده روي شرقي، كه چشم دوخته بودند به بساط زد و بندهاي
محقر كه چه وقت، كارتن خواب صاحب بساط، از خماري يا نشئگي، بي‌حواس شود تا
آن كفش بچگانه كهنه يا ملاقه مستعمل يا نوار كاست دهه ٦٠ يا زنجير
نيمه‌كاره قفل فرمان يا خرمهره شكسته يا دستگيره كشوي كابينت يا هزار خنزر
پنزر بي‌ارزش ديگر را كف بروند، جلوتر و به سمت كوچه اوراقچي‌ها، تجمع
آدم‌هاي بيعار كمتر مي‌شد و هر چه گوش مي‌خواباندي و چشم مي‌دواندي،
حدقه‌هاي گشاده بود و صداهاي تودماغي و قامت‌هاي پكيده از تحليل تركيباتي
معروف به«شيشه». هر قدمي كه جلوتر مي‌رفتي، زمزمه‌ها به گوشت نزديك‌تر
مي‌شد كه «پايپ دارم… پايپ چند بار مصرف، حشيش، عمده و جزيي، شيشه بيا،
ارزون دارم، قرصم هست» و علامت سوال‌ها بيشتر «خانم در خدمتيم. شيشه بِدم؟
جنس خوب دارم. حشيش مي‌زني؟ گشنته؟ خونه هستا، با همه امكانات» و ساعت از
نيمه شب گذشته، جواب اين همه كنجكاوي را چه مي‌گفتم كه در جمع شان پذيرفته
شوم و هول نكنند كه شايد من هم نسخه مشابه آن ماموري بودم كه در اين چند
شب، كارتن‌خواب‌ها را به زور مي‌برد سمت اتوبوس سفيدرنگ، راهي گرمخانه شرق
تهران و اگر نمي‌آمدند، ميله چوبي را چنان به سر و كمرشان مي‌كوبيد كه يك
لحظه، نفس كشيدن از يادشان مي‌رفت؟

از ورودي كوچه «كثيري» كه نگاه مي‌كردي، هيچ خبري نبود. سه
مرد، كنار كركره‌هاي فرو كشيده مغازه دو نبش كوچه باريك ايستاده بودند و
دست در جيب، منقبض و ساكت، سرِ كوچه را مي‌پاييدند. از آتش هم خبري نبود.
هر سه، لباس‌هاي تيره به تن داشتند و كلاه‌هاي بافتني را تا روي گوش پايين
كشيده بودند. باران و برف درآميخته، ريز و تيز، انگار سوزن‌هايي بود كه
پوست صورت را مي‌گزيد.

سردتون نيست؟

سردشان نبود. نه، سرما را حس نمي‌كردند. «قرصي» بودند و بپاي
فروشنده‌اي كه از زير نگاه پاسگاه پليس ٢٠٠ متر دورتر، سُر خورده بود سمت
«اوراقچي‌ها» براي آخرين دشت امشب. چند قدم دورتر، در گودرفتگي يك گاراژ،
يك روسپي روي پله نشسته بود و كيسه‌هاي پلاستيك را آتش مي‌زد كه از نور
شعله‌اش، محتواي ظرف يك‌بار مصرف را ببيند؛ دو گوجه كبابي و برنج سفيد.
صاحب كارش، وقتي تكه‌هاي جوجه را مي‌بلعيد، گفته بود «بوي پياز، مشتري رو
مي‌پرونه» پايين پاي گودرفتگي، پايين پاي بپاها، كوچه «كثيري» تمام مي‌شد و
به «اوراقچي‌ها» مي‌رسيد، هفته قبل، ديوار شمالي اوراقچي‌ها، يك سر، آدم
چمباتمه زده بود و آدم ايستاده بود.

«حدود… ١٥٠ نفريم اينجا»

همه در كار كشيدن و همه در حال خماري و همه در حال نشئگي.
زن‌ها، هم خرج‌هاي‌شان، مردها، هم خرج‌هاي‌شان، وقتي ماشين پليس، از ورودي
نبش ميدان، وارد «اوراقچي‌ها» شد و در همان ١٠٠ متر اول، گرد كرد و پدال
ترمز فشرد و نهيب زد كه «بروند و خجالت بكشند و كوچه را خلوت كنند»، همه
١٥٠ نفر، مثل فيلمي روي دور كُند، چند قدمي حركت كردند و ماشين پليس كه
مسير آمده را برگشت، همه آن ١٥٠ نفر برگشتند سرجاي‌شان. سرجاي خودشان؛
انگار جاها، نشان شده بود كه هر آدمي را سرجاي خودش مي‌ديدي. اسماعيل و
سعيد كه حوصله نشستن نداشتند و پايپ را از سرِ مرام، دست به دست مي‌دادند،
مرا بردند بالاي سر رضا؛ كنار دريچه هواي قنادي پايين‌تر از ميدان.
مي‌گفتند آفتاب نزده بود كه رضا يك دود عميق گرفت، يك نفس عميق كشيد و
افتاد. مي‌گفتند از صبح به اورژانس و نيروي انتظامي تلفن زده بودند و آنها
گفته بودند «به ما مربوط نيست.» مي‌گفتند رضا اوردوز كرده. وقتي بالاي سر
رضا رسيديم، قنادي تعطيل شده بود و فقط تتمه بوي آميخته وانيل و روغن سوخته
از دريچه هوا بيرون مي‌زد. رضا كنار دريچه هوا افتاده بود. روي پهلوي چپ و
گونه چپش مماس بود با سردي آسفالت پياده رو. دو زانو را به هم چسبانده و
هر دو دست را بين دو زانو پنهان كرده بود. كف سفيدي كه از دهان نيمه بازش
بيرون زده بود، خشكيده بود و يك خط منقطع از گوشه لب تا زمين ساخته بود.
صورت تكيده رضا، پر بود از آرامش، پر بود از آرامش مرگ… اسماعيل دست كشيد
به پيشاني و گونه استخواني رضا. «اينكه از يخم يخ تره كه.»

رضا، يك كاپشن نازك به تن داشت. كاپشني كه تار و پودش، رساناي
امتحان پس داده‌اي بود براي تردد سرماي زمستان. اسماعيل، زيپ كاپشنش را
باز كرد و سرش را چسباند به سينه رضا. «اينكه مُرد بابا. مُرد…» اسماعيل
سرش را رو به من بالا مي‌گيرد و گوشه چشمش را با پشت دست پاك مي‌كند. شماره
اورژانس را روي گوشي تلفن مي‌گيرد و به اپراتور نشاني قنادي را مي‌دهد كه
بيايند و يك آدم «بدحال» را ببرند. آدم بدحالي كه ضربان قلبش نامنظم است و
كف بالا آورده. «اگه غير اين مي‌گفتم، نمي‌اومدن. مث از صبح كه تلفن زديم و
نيومدن»…

يك هفته بعد، نيمه‌شب يكشنبه هم تمام شده بود و اسماعيل،
دورتر از ده‌ها مرد و زن خمار و نشئه، كنار گاراژهاي تعطيل كوچه اوراقچي‌ها
چمباتمه زده بود.

اسماعيل منو يادته؟

يادش بود. اسمم را كه نمي‌دانست ولي يادش بود كه با هم رفتيم
سراغ رضا؛ «رضا ديلم»، لقبش ديلم بود چون وقتي مي‌رفت دزدي خانه‌ها، با
ديلم مي‌افتاد به جان قفل‌هاي كتابي. مواد فروش كه آمد، اسماعيل از جايش
بلند شد و دستي داد و دوباره نشست و در احوال خودش غرق شد. مواد‌فروش،
نگاهي به من كرد و سري به نشانه پرسش تكان داد.

نمي‌دونم. شايد به خاطر رفيقشه. هفته پيش مرد.

 

45302